‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبیات. نمایش همه پست‌ها

دی ۱۶، ۱۳۹۰

قصه ای از ساکی درباره شب کریسمس

شب کریسمس برتی
هکتور هیو مونرو (ساکی)

شب كریسمس بود، و محفل خانوادگی عالی جناب لوك استِفینك با دوستی و شادمانی بی‌دلیلی كه چنین مناسبتی اقتضا می‌كرد، افروخته بود. مهمانان شامی مفصل و طولانی صرف كردند،‌ گروه نوازندگان دوره‌گرد آمدند و سرودهای كریسمس خواندند و بعد مهمانان از سرودخوانی خودشان محظوظ شدند، و سرانجام حسابی جیغ و داد راه انداختند و خانه را روی سرشان گرفتند. اما در میانه این آتش شور و شادمانی، ذغال خاموشی بود كه گُر نمی‌گرفت.


برتی استفینك، برادرزاده لوك فوق‌الذكر، از همان اوان زندگی حرفة بیكاره‌گی را انتخاب كرده بود؛ پیش از او كار پدرش هم همین بود. برتی از سن هیجده سالگی گشت و گذارش را در مستعمرات انگلستان شروع كرده بود، كاری كه برای شاهزاده‌ای كه خون اشرافی در رگ‌هایش جریان داشت آن قدر برازنده و مطلوب تلقی می‌شد، اما برای جوانی از طبقات متوسط نشان عدم صداقت به حساب می‌آمد. او برای كشت چای به سیلان و برای پرورش میوه به كلمبیای بریتانیا رفته بود؛ بعد هم راهی استرالیا شده بود تا به گوسفندها در درآوردن پشم كمك كند. و حالا در بیست سالگی تازه از مأموریت مشابهی در كانادا بازگشته بود. از همین قدر می‌توان نتیجه‌گیری كرد كه این آزمایش‌های گوناگون همه در كمال ایجاز و اختصار برگزار شده بودند . لوك استفینك، كه نقش پردردسر قیّم و دستیار والدین برتی را به عهده داشت، از بروز همیشگی میل به بازگشت به وطن در برادرزاده‌اش تأسف می‌خورد و وقتی چند ساعت پیش، خدا را سپاس گفته بود كه خانواده متحد و دور هم جمع هستند، مسلما منظورش بازگشت برتی نبود.

آذر ۰۶، ۱۳۹۰

بورخس و آینده

مدینه فاضله مرد خسته
پیش می‌آید که کتابی سالیان دراز در کتابخانه‌تان افتاده، هر از گاهی آن را ورقی زده‌اید، امّا چنگی به دل‌تان نزده و رهایش کرده‌اید. امّا یک بار که سر حوصله یا به توصیه کسی بخش‌هایی از آن را می‌خوانید، ناگهان گنجی در آن می‌یابید که چشم‌تان را به روی دنیای جدیدی می‌گشاید. باغ گذرگاه‌های هزارپیچ نوشته خورخه لوئیس بورخس به ترجمه احمد میرعلایی، یکی از این کتاب‌ها بود تا اخیراً نقل قولی از بورخس درباره آمار، از داستانی به نام مدینه فاضله مرد خسته، مرا به دنیای مردی پرتاب کرد که طور دیگری می‌بیند و می‌اندیشد و بعد، همه داستان‌هایش را یک به یک بلعیدم، و در هریک چیزی یافتم بکر، هرچند نکات بسیاری در میان آن‌ها برایم مبهم ماند، امّا چه باک، که آن طور که خودش می‌گوید مهم بازخواندن است و بورخس از آن نویسندگانی که آثارش را می‌تواند بارها و بارها بازخواند.


و اکنون گوشه‌هایی از آینده‌ای که بورخس در داستان "مدینه فاضله مرد خسته" توصیف می‌کند:

" از لباس‌تان چنین پیداست که از قرنی دیگر می‌آیید. زبان‌های گوناگون مردمان گوناگون را خوش می‌آمد و حتی جنگ‌های گوناگون را. جهان باز به زبان لاتینی روی آورده است . کسانی از آن بیم دارند که مبادا باز انحطاط یابد و به فرانسه، لموزی و پاپیامنتو منقسم گردد، امّا خطری آنی در کار نیست".

"... بیایید از واقعیات صحبت نکنیم. واقعیات دیگر برای هیچکس اهمیت ندارد. آنها فقط نقاط عطفی برای ابداع و استدلالند. در مدرسه‌ها به ما شک و هنر فراموش کردن می‌آموزند ــ از همه بالاتر فراموش کردن آنچه که شخصی و محلی است. ... ما نه تاریخ داریم نه سنوات تاریخی. ما آمار هم نداریم. ... من نمی‌توانم اسمم را به شما بگویم. من فقط فلانی خوانده می‌شوم".

مهر ۱۹، ۱۳۹۰

بازسازی زندگی ارامنه در رمان "چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم"

رمان چراغ‌ها را من خاموش میكنم، علاوه بر ارزشهای ادبی و هنری خود، از این نظر نیز حائز اهمیت و شایسته بررسی است كه نخستین رمان فارسی است كه به دست نویسندهای ارمنی نوشته شده، ماجراهایش در محیطی ارمنیزبان میگذرند و یكی از تمهایش مناسبات یك جامعه قومی بسته با جامعه بزرگ محاط بر آن است. در این نوشته كوتاه میكوشم از دو جهت این مسأله را بررسی كنم؛ از جهت توفیق نویسنده در بازسازی محیط خانوادگی و اجتماعی ارامنه یك شهر كوچك به زبان فارسی، و دیگر طرح مناسبات جامعه كوچك قومی با جامعه بزرگ و نگاه نویسنده به این رابطه. و گمانم در هر دو مورد، برداشت من، به عنوان عضوی از جامعه كوچك ارامنه كه در این كتاب توصیف شده است، با دیدگاه خواننده غیرارمنی باید متفاوت باشد. در برخی موارد تردید دارم خواننده غیرارمنی اصلا بتواند به حساسیت و اهمیت مسأله پی ببرد.

 
زبان و فضاسازی
یكی از عوامل تعیین‌كننده فضا یا حالوهوا یا رنگ و بوی یك محیط اجتماعی، زبان آن است. بنابراین وقتی شما این زبان را به زبان دیگری تغییر میدهید (دیالوگها را ترجمه میكنید، مانند كاری كه در دوبله فیلمها انجام میگیرد)، در واقع خود را از یكی از مهمترین وسائل بازسازی حالوهوای بومی یك جامعه محروم میكنید. در این حالت نویسندهای ماهر میخواهد كه بتواند با وجود از دست دادن زبان بومی، به كمك شگردهای دیگری آن فضا را باز بیافریند.

مهر ۱۷، ۱۳۹۰

"باغستان‌های شعله‌ور" در شعله‌های آتش

 در سال 1966 در ایروان کتابی منتشر شد به نام باغستان‌های شعله‌ور که خشم مردم، روشنفکران، انجمن نویسندگان ارمنستان، حزب کمونیست در ارمنستان و حزب داشناکسوتیون در دیاسپورا را برانگیخت. نویسنده آن گورگن ماهاری تحت فشار قرار گرفت که در رُمان خود تجدید نظر کند و نگارش جدیدی از آن را برای انتشار آماده کند، در دانشگاه ایروان همایشی برگزار شد و طی آن رسماً کتاب را به آتش کشیدند، نویسنده و خانواده‌اش را که به هنگام انتشار کتاب در خارج از ارمنستان به سر می‌بردند تهدید کردند که اگر به ارمنستان برگردند کشته خواهند شد و چون گوش نسپردند و برگشتند، به طرف خانه‌شان سنگ و پوست هندوانه و آشغال پرتاب کردند.


نویسنده کتاب، گورگن ماهاری، از پیشکسوتان ادبیات ارمنستان شوروی بود، دوست و هم‌دوره یقیشه چارنتس و آکسِل باکونتس که در دوران سیاه استالین همراه آن‌ها به زندان افتاده و بر خلاف آن‌ها از مهلکه جان سالم به در برده بود. او بیش از یک دهه از عمر خود را در سیبری در تبعید گذرانده بود و همان جا با زن خود آنتونینای لیتویایی آشنا شده بود. بعد با هم به ارمنستان آمده بودند و دوره جدیدی در زندگی ادبی ماهاری شروع شده بود. امّا مگر در رمان باغستان‌های شعله‌ور چه بود که این گونه خشم اقشار گوناگون ملّت را برانگیخت؟

مهر ۰۲، ۱۳۹۰

داستان جدید: مجله ای برای شش نفر

ما پنج نفریم. من، سردبیرمان، منشی، معلم و سرمایه‌دار. مجله‌ای در می‌آوریم به زبانی که تعداد اندکی آن را می‌دانند. اگر قدیم ها بود پیدا کردن چاپ‌خانه‌ای که حروف این زبان را داشته باشد و بتواند مطالب ما را حروف‌چینی کند مشکل می‌شد، امّا امروز با جهانی شدن تکنولوژی و چاپ کامپیوتری دیگر نیازی به حروف مخصوص و چاپ‌خانه مخصوص نیست و مجله‌مان را در هر چاپ‌خانه‌ای می‌توانیم در بیاوریم. یادم رفت بگویم، اسم مجله‌مان دیالوگ است، چون ما از نبود گفت‌وگو در میان گویندگان زبان‌مان نگرانیم و می‌خواهیم با انتشار این مجله به گفت‌وگویی خلاق در جامعه کوچک‌مان دامن بزنیم و این جامعه را از انحصار و تک‌صدایی خارج کنیم. دیالوگ سی ونه نفر مشترک دارد. هشت شماره‌اش در شش کتاب‌فروشی به فروش می‌رود و هیجده شماره از آن را به کشورهای دیگر برای خوانندگانی که به زبان یاد شده آشنایی دارند می‌فرستیم. تعدادی هم رایگان به این سو و آن سو می‌دهیم. از این‌ها، چند شماره‌اش خوانده می‌شود خدا می‌داند.


نوشتم دیالوگ، و احساس آزادی و رهایی سراسر وجودم را فرا گرفت. راستش اسم نشریه ما حقیقتاً دیالوگ نیست. دیالوگ معنای اسم مجله ماست. مجله ما به آن زبان عجیب، "ماتساخوروسوتیون" خوانده می‌شود که یعنی همان دیالوگ. خیلی‌ها البته نمی‌دانند معنای این نام دیالوگ است، امّا سردبیر ما معتقد است که با استفاده از این نام، آن‌ها را تشویق می‌کنیم که به دنبال معنی این نام بگردند و به این ترتیب به بقای زبان محدود خودمان کمک می‌کنیم. نشانه‌های نقطه‌گذاری گفت‌وگو هم خودشان ماجرایی دارند و بعد از کلّی جنگ و دعوا بر سر این که نام‌های خاص را در گیومه بگذاریم یا کوتیشن مارک، که نزدیک بود به تعطیلی "ماتساخوروسوتیون" بیانجامد، این حق را به سردبیر واگذار کردیم که از هر گونه رسم‌الخط و نقطه‌گذاری که مایل است استفاده کند.

شعری از خورخه لوئیس بورخس: آدم هایی که دنیا را نجات می بخشند

عادل‌ها
مردی كه در باغچه‌اش كار می‌كند،
آن سان كه ولتر آرزو داشت.
آن كس كه از وجود موسیقی سپاسگزار است.
آن كس كه از یافتن ریشه واژه‌ای لذت می‌برد.
آن دو كارگری كه در كافه‌ای در جنوب،
سرگرم بازی خاموش شطرنجند.
كوزه‌گری كه درباره رنگ یا شكل كوزه‌ای می‌اندیشد.
حروف‌چینی كه این صفحه را خوب می‌آراید،
هرچند برایش چندان رضایتبخش نباشد.
زن و مردی كه آخرین مصراع‌های بند معینی از یك شعر بلند را می‌خوانند.
آن كس كه دست نوازشی بر سر حیوان خفته‌ای می‌كشد.
آن كس كه ظلمی را كه بر او رفته توجیه می‌كند یا دلش می‌خواهد كه توجیه كند.
آن كس كه از وجود استیونسن شاد است.
آن كس كه ترجیح می‌دهد حق با دیگران باشد.
این آدم‌ها، ناخودآگاه، دنیا را نجات می‌بخشند.
                                                                      ترجمه: صفدر تقی‌زاده

شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

چند گزینه گویی از شارل بودلر





با در نظر گرفتن همه چیز، کار کمتر ملال‌آور است تا سرگرم ساختن خویش.

من عاشق واگنر هستم، امّا موسیقی گربه‌ای را که بیرون پنجره از دمش آویخته شده و بر شیشه پنجول می‌کشد، ترجیح می‌دهم.

هنرمند، خواه ستمدیده و خواه ستمگر، خواه تسلیم و خواه طاغی، برای اینکه حرفی برای بیان کردن داشته باشد، باید پیش از هر چیز، چون انسانی در میان انسان‌های دیگر، در این دنیا سکونت کند.

الهام از کار هر روزه برمی‌خیزد.

به خاطر یک سوء تفاهم همگانی است که کسانی می‌توانند با هم به توافق برسند. اگر، از سر بداقبالی، آدم‌ها همدیگر را می‌فهمیدند، هیچ کس با هیچ کس توافق نمی‌کرد.

هیچ کاری نمی‌شود کرد، مگر ذره به ذره.

ما هر آن سنگینی مفهوم و حس گذر زمان را بر وجودمان احساس می‌کنیم. برای گریز از این کابوس و به فراموشی سپردنِ آن، تنها دو راه وجود دارد: کامجویی و کار. کامجویی ما را می‌فرساید. کار ما را قوی‌تر می‌سازد. خود انتخاب کنید.

شهریور ۰۸، ۱۳۹۰

يك روز مانده به عيد پاك، نوشته زويا پيرزاد

معضل رفتار تعصب‌آمیز نسبت به ازدواج‌ مختلط
زویا پیرزاد با کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم مشهور شد. یکی از علل موفقیت این کتاب بازسازی زندگی یک اقلیت قومی (ارامنه) در یکی دو دهه پیش از انقلاب در شهر نفتی آبادان است و جذابیتی که فضاهای این شهر متجدد و محیط‌های خانوادگی و شیوه زیست ارامنه برای خواننده فارسی‌زبان امروزی دارد. در آن کتاب پیرزاد مسائلی مانند عشق ممنوع یک زن خانه‌دار و رابطه ارامنه با محیط اجتماع بزرگ را مطرح می‌کند، یعنی همان مسائلی که پیش‌تر، به نحو رادیکال‌تری در رمان کوچک (یا داستان کوتاهِ بلند) یک روز مانده به عید پاک کرده بود.
كتاب صد صفحه‌اي يك روز مانده به عيد پاك از سه فصل تشكيل شده است: هسته‌هاي آلبالو (41 صفحه)، گوش‌ماهي‌ها (34 صفحه) و بنفشه‌هاي سفيد (25 صفحه).


هر فصل روز يا روزهايي از زندگي و تفكرات ادموند قهرمان و راوي داستان را شرح مي‌دهد؛ وجه مشترك اين روزها اين است كه روزهاي پيش از عيد پاك هستند. در فصل اول ادموند پسربچه‌اي دوازده ساله است، در فصل دوم مرد ميانسالي است كه زن و دختری دانشجو دارد و در فصل سوم، كه در داستان فاصله زماني كمتري با فصل دوم دارد، ادموند تنها زندگي مي كند؛ همسرش مرده و دخترش مهاجرت كرده است. پس با داستاني "بيوگرافيك" سروكار داريم. براستي هم پس از پايان داستان خواننده مي‌تواند شمايي از زندگي ادموند را از كودكي تا آستانه سالخوردگي در ذهن خود بازبيافريند. اما داستان اين زندگي، تنها داستان وقايع مادي زندگي ادموند نيست، بلكه بيش از آن داستان زندگي احساسي ادموند است.
فصل نخست بنيان كتاب است؛ تقريباً همه تم‌هاي اصلي كتاب در همين 40 صفحه نخست طرح مي‌شوند و در فصل‌هاي بعدي به دفعات به اشياء، مضامين و شخصيت‌هايي كه در اين قسمت ساخته مي‌شوند، رجوع مي‌شود. به واقع این فصل در 41 صفحه پايان نمي‌گيرد و در بخش‌هاي بعدي به شكل فلاش‌بك‌هاي متعدد ادامه پيدا مي‌كند، كه امر غريبي نيست، كمااينكه كودكي‌مان همواره پس ذهنمان و در تمام عمر همراهمان است.

مرداد ۲۵، ۱۳۹۰

داستان فوق العاده ای از ویکتور هیو مونرو (ساکی)

داستانی که ترجمه اش را در اینجا آورده ام از کلاسیک های قصه کوتاه و خود اثر فوق العاده ای است درباره ماهیت قصه گویی و قصه بد، قصه خوب، اخلاق و فانتزی. 

قصه‌گو
بعدازظهر گرمي بود و كوپه قطار متناسب با گرماي هوا دم‌كرده بود. تا تمپل‌كوم، ايستگاه بعدي، يك ساعت راه بود. سرنشينان كوپه يك دختربچه كوچك بود، و يك دختربچه كوچك‌تر و يك پسربچه كوچك. عمه‌خانمي كه به همين بچه‌ها تعلق داشت يكي از صندلي‌هاي كنج كوپه را اشغال كرده بود و صندلي كنج ديگر، درست روبروي عمه خانم، توسط مرد مجردي اشغال شده بود كه در اين جمع غريبه بود. به هر رو، كوپه بي‌قيدوشرط در اشغال دختربچه‌ها و پسربچه بود. هم عمه خانم و هم بچه‌ها در گفتگو‌هايشان به نحو غريبي محدود و سمج بودند و آدم را به ياد توجهات مگسي مي‌انداختند كه به هيچ عنوان از رو نمي‌رود. بيشتر اشاره‌هاي عمة بچه‌ها در خصوص اين كار را بكن يا آن كار را نكن بود و بيشتر حرف‌هاي بچه‌ها با "چرا؟" شروع مي‌شد. مرد مجرد ساكت نشسته بود و هيچ نمي‌گفت. عمه گفت: "نكن سيريل، اين كار را نكن!" پسر كوچك شروع كرده بود به كوبيدن بالشتك‌هاي صندلي‌هاي كوپه و با هر ضربه ابري از گرد و خاك هوا را پر مي‌كرد.
عمه اضافه كرد: "بيا از پنجره بيرون را تماشا كن!"
بچه با اكراه به طرف پنجره رفت. بعد پرسيد: "چرا گوسفندها را از آن چراگاه بيرون مي‌كنند؟"
عمه خانم با صداي ضعيفي گفت: "گمانم آنها را به چراگاه ديگري مي‌برند كه علف بيشتري دارد."
پسربچه اعتراض كرد: "اما تو همان چراگاه هم به قدر كافي علف هست. اصلاً به جز علف چيز ديگري در آن نيست. عمه جان، تو اون چراگاه كلي علف هست!"
عمه خانم با لحني كه ابلهانه مي‌نمود گفت: "شايد علف‌هاي اون چراگاه ديگر بهتر باشند."
"چرا علف‌هاي چراگاه ديگر بهترند؟" پرسشي بود كه تند و ناگزير از پي اين اظهار نظر آمد.
عمه خانم ناگهان بلند گفت: "اوه، بچه‌ها، اون گاوها را نگاه كنيد!" تقريباً در همه مزارع اطراف راه‌آهن گاوي يا گاو اخته‌اي بود، اما عمه طوري حرف مي‌زد انگار دارد توجه بچه‌ها را به چيزي استثنايي جلب مي‌كند.
سيريل با سماجت پرسيد: "چرا علف‌هاي آن چراگاه ديگر بهترند؟"