‏نمایش پست‌ها با برچسب ارامنه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ارامنه. نمایش همه پست‌ها

فروردین ۰۵، ۱۳۹۱

چرا ارامنه نوروز را جشن نمی‌گیرند؟

سالی دو سال نو؟
دوستی تلفن زد با پیشنهاد ساخت فیلم مستندی درباره نوروز در میان ارامنه ایران به عنوان قسمتی از مجموعه‌ای درباره عید سال نو. وقتی به او گفتم که ارامنه نوروز را جشن نمی‌گیرند تعجب کرد. به او گفتم که هنگام تحویل سال نو در خانه ارمنی‌های ایران خبری نیست. گفت: یعنی نه سفره هفت سینی؟ نه سبزی سبز کردنی؟ نه دید و بازدیدی؟ گفتم همین طور است و البته این امر یک دلیل منطقی خیلی محکمی دارد. ارمنی‌ها سال نوِ مسیحی را در اول ژانویه (یازدهم دی) جشن می‌گیرند و حق بدهید که در یک سال نمی‌شود دو بار دیگر سال نو داشت. هم منطقی نیست و هم اگر شدنی باشد، به ضرر آدم است. این طوری آدم هر سال به اندازه دو سال پیر می‌شود.
عید در دامان طبیعت. این عکس را پیروز کلانتری گرفته است، در سفری که با خانواده اش به ایلام داشتیم.

یکی از دردسرهای چندفرهنگی بودن این است که شما خیلی از مناسبت‌ها را باید دو بار جشن بگیرید. دو روز زن، دو روز مادر، دو چهارشنبه سوری (ارامنه عیدی دارند به نام دِرِندِز، که در آن آتش روشن می‌کنند و از روی آن می‌پرند، عین چهارشنبه‌سوری). و این موضوع اگر در هر مورد دیگری شدنی باشد، در مورد نو کردن سال ممکن نیست. کاملاً معقول و منطقی است که اگر شما نیمه‌شب ده دی به یازده دی را به عنوان سال نو جشن می‌گیرید، دیگر اول فروردین را به این عنوان جشن نگیرید. امّا از سوی دیگر، جشن‌ها فضاهای آیینی شادمانی هستند که خواه ناخواه راه خود را به میان همه خانواده‌ها باز می‌کنند. مگر می‌شود در ایران زندگی کنی و در و پنجره را ببندی و نگذاری (یا اصلاً بخواهی که نگذاری) که نوروز وارد خانه‌ات شود. نه، نمی‌شود از کنار بهار و نوروز بی‌اعتنا گذشت.

اسفند ۱۹، ۱۳۹۰

آیا پاراجانف و نامجو شباهتی به هم دارند؟

سخن گفتن از شباهت بین یک قطعه موسیقی و یک اثر دیداری با احتیاط زیادی باید انجام گیرد. یا این همه در شیوه‌های آهنگسازان و خالقان فیلم یا نقاشی نیز گاهی می‌توان به شباهت‌هایی برخورد. مثلاً شنیدن "راز نو" (ساخته حسین علیزاده) و تکرار انعکاس‌های آواز خواننده روی هم همیشه مرا یاد تکرار نوشته‌های به شکل کمرنگ‌تر یا با رنگ‌های متفاوت در آثار خطاطی، بخصوص در آنچه به سیاه‌مشق مشهور است و در آن فرم‌ حروف آشکارا مهم‌ترند از معنی آن‌هاست انداخته است. امّا در این نوشته می‌خواهم به شباهت کار دو هنرمند از دو فرهنگ متفاوت، در دو زمانه و دو شرایط اجتماعی متفاوت، یکی فیلمساز و نقاش و دیگری ترانه‌ساز و خواننده، صحبت کنم. از شباهت کارها و شیوه‌های کار سرگئی پاراجانف و محسن نامجو. دست کم سه شباهت بین آوازهای نامجو و کارهای پاراجانف وجود دارد که سرچشمه اصلی لذتی است که ما از کار آن‌ها می‌بریم.

ژست پاراجانفی

یکم فی‌البداهگی کارهای آن‌ها. اینکه آن‌ها کارهایی می‌کنند که مخاطب‌شان را غافلگیر می‌کند. و بسیار راحت این کارها را می‌کنند. نامجو وقتی به "تَن تَنَم" شعر مولانا می‌رسد بی‌پروا به یک جور موسیقی زبانی در می‌غلطد، مثل حرکت دوربین غریب و عنان از کف داده روی جنگل‌های برف‌گرفته در صحنه بازی پسربچه و دختربچه در فیلم "سایه‌های نیاکان فراموش شده ما". این زنده بودن و شور فالبداهه کارهای دو هنرمند چیزی است که آن‌ها را از هنرمندان وسواسی و کسانی که آن قدر به صنعت فکر می‌کنند  که کارشان متکلف می‌شود متمایز می‌کند. برای آن‌ها اجرا هم هرچند مهم است، امّا اصل ایده کار است. اجرا ممکن است کمی این طرف و آن طرف شود، امّا ایده اگر بکر و غافلگیرکننده شود، کار تاثیر خودش را می‌گذارد. البته هر عنان از کف دادنی به اثر هنری موفق بدل نمی‌شود. شرط این اتفاق آن است که هنرمند از یک پشتوانه تکنیکی و فرهنگی غنی برخوردار باشد که ناخودآگاه شکل کار او را کنترل می‌کند. به گمانم تاثیرگذاری کارهای اولیه نامجو تا حدودی زیادی ناشی از این است که در شرایطی اجرا شده‌اند که قرار نبوده است منتشر شوند و این امر باعث نوعی راحتی در کار نامجو شده که در آثار جدیدترش نیست.

اسفند ۰۶، ۱۳۹۰

رسوب هویت های چندگانه در نامها

در یک نام چیست؟ در یک "آ" چیست؟
دو سه ماه پیش بود. روزهای سرشماری عمومی. دخترک مامور آمارگیری که سوال می‌کرد و پرسشنامه را پر می‌کرد وقتی اسمم را شنید، پرسید: خارجی هستید؟. گفتم: نه، چرا؟ گفت: پس چرا اسمتون روبرته؟ گفتم: شما نمی‌دونید در ایران اقلیتی هم به نام ارامنه داریم. عذرخواهی کرد. لابد برای بی‌اطلاعی‌اش. بعد دیدم در پرسشنامه‌اش پاسخ‌دهندگان نه تنها بر  اساس دین تفکیک شده‌اند، بلکه مسیحیان نیز به ارمنی و آسوری و غیره دسته‌بندی شده‌اند. امّا شاید از یک نظر حق با او بود.


روبرت اسم ارمنی نیست. در نسل پدران من روبرت پیدا نمی‌کنید. در نسل فرزندان ما هم تقریباً هیچکس اسم بچه‌اش را روبرت نمی‌گذارد. از این اسم می‌توان فهمید که دارنده‌اش متعلق به چه نسلی است و حدوداً چند سال سن دارد. روبرت (که در ریشه لاتینی به معنای درخشان است) نامی است که در اسامی بازیگران و دیگر چهره‌های غربی فراوان دیده می‌شود. در میان ارامنه، در دهه‌های سی و چهل شمسی، خانواده‌هایی که بیشترشان تازه از روستا به شهر آمده و شیوه زندگی متجدد در پیش گرفته بودند، برخی اسم بچه‌های‌شان را نیز از میان اسم‌های خارجی انتخاب می‌کردند. این نام بر این نوع غرب‌گرایی گواهی می‌دهد.

دی ۱۹، ۱۳۹۰

مهاجرت اقلیت‌های دینی و خطر نابودی گوناگونی فرهنگی

استقبال از یادداشتی که سال گذشته به مناسبت ایام کریسمس و سال نو میلادی نوشته بودم به نام "دوست ارمنی دارید؟ کریسمس را به او تبریک نگویید"، برایم حیرت‌انگیز بود و از شما چه پنهان، حسابی خوشحالم کرد. این خوشحالی دو وجه داشت. یکی خوشحالی کسی بود که چیزی نوشته و کارش را می‌خوانند و تعریف می‌کنند که امری طبیعی است. امّا این خوشحالی وجه دیگری هم داشت. کامنت‌هایی که خواننده‌های مطلب در پایان نوشته گذاشتند عالی بود. بازتاب علاقه‌ای به گمانم حقیقی به همزیستی فرهنگ‌ها. زیبایی حضور فرهنگ‌های گوناگون در کنار هم. همان گفت‌وگوی تمدن‌ها امّا به شیوه ای خودمانی‌تر، ملموس‌تر و واقعی‌تر. نه با تعارف و تشریفات و یا خدای ناکرده ادب ریاکارانه. و این همان چیزی است که حالا می‌خواهم چند کلمه‌ای درباره‌اش بنویسم.


با یک اعتراف شروع کنم. آن نوشته، نوشته جدیدی نبود. پنج سال پیش‌تر نوشته شده بود و به سفارش یک مجله عامه‌پسند به نام "نسیم" برای اولین شماره‌اش. مطلبی کاملاً سفارشی که معهذا ظاهراً چون از دل بر آمده بود، بر دل‌ها نشست. آیا در این پنج سال چیزی عوض شده است. بله، خیلی چیزها. خانمم اولین کسی بود که اعتراض کرد به کهنه شدن اطلاعاتی که در نوشته بود. گفت "تو کی درخت کاج می‌گیری می‌آری خونه؟ ما که الان چند ساله یکی از این کاج‌های مصنوعی گرفته‌ایم. برای عطرش از اسپری‌هایی که بوی عطر کاج می‌دهند استفاده می‌کنیم". واقعیتش هم اینه که دیگر بساط کاج‌های طبیعی تقریباً دیگر برچیده شده، مشکلِ تراز کردن درخت هم همین طور. حالا دیگر ماجرای "کج" و "کاج" هم دیگر اتفاق نمی‌افتد. نه اینکه زبان ارمنی عوض شده و صدای اَ به آن اضافه شده باشد. ارامنه ایران یاد گرفته‌اند اَ را تلفظ کنند و دیگر مشکلی از این بابت نیست. ارامنه ایران البته همچنان لهجه ارمنی‌شان را دارند، هرچند خفیف‌تر و پنهان‌تر. و جالب اینکه نه تنها فارسی را به لهجه ارمنی حرف می‌زنند، بلکه ارمنی را هم به لهجه فارسی حرف می‌زنند. این را ارمنستانی‌ها یا ارامنه سایر کشورها می‌فهمند. و باز جالب‌تر اینکه ارامنه تبریز و ارومیه و ... ارمنی را به لهجه ترکی حرف می‌زنند. این یک تغییر.

دی ۰۳، ۱۳۹۰

کریسمسی دیگر و بهانه‌ای دیگر برای شادمانی

امشب شبِ کریسمس است، جشن تولد عیسی مسیح، پیامبر مسیحیان جهان. البته گروه‌هایی از مسیحیان، از جمله ارامنه، این مناسبت را دوازده روز بعد، روز ششم ژانویه، جشن می‌گیرند. طبیعتاً بسیاری از ایرانی‌ها نمی‌دانند که کریسمس ارامنه روز دیگری است و به طور طبیعی روز بیست‌وپنجم دسامبر به دوستان ارمنی خود تبریک می‌گویند. سال گذشته در همین ایام در همین روزنامه مطلبی نوشتم و شرح دادم که ماجرا چیست؟ تعدادی از دوستان و آشنایان ارمنی به من انتقاد کردند که مسئله را زیادی شوخی گرفته‌ام و درست حسابی شرح نداده‌ام که دلیل این تفاوت چیست و چرا جشن گرفتن تولد عیسی مسیح در روز شش ژانویه درست‌تر است. تصمیم گرفتم کمی تحقیق کنم و سر از ماجرا در آورم. امّا راستش را بخواهید، بیشتر گیج شدم. در کتاب "جشن‌های کلیسای ارمنی"، اسقف اعظم آرداک مانوکیان می‌نویسد: "درباره تاریخ تولد عیسی آگاهی‌های دقیق و موثقی در دست نیست. انجیل‌ها نیز در این باره آگاهی‌های ناچیزی می‌دهند. هیچ منبعی هم در دست نیست که با آن بتوان تاریخ دقیق میلاد مسیح را نشان داد". هم او می‌نویسد که تا سده چهارم میلادی، همه مسیحیان میلاد مسیح را روز ششم ژانویه جشن می‌گرفتند، امّا در این سده، کلیسای کاتولیک رم تصمیم می‌گیرد که روز تولد عیسی مسیح را در 25 دسامبر جشن بگیرند. شرح مفصل تاریخ این تفاوت‌ها در همان کتاب آمده است.
خوب که فکرش را بکنیم، با توجه به نبود هرگونه منبع موثق می‌بینیم که این تفاوت زیاد عجیب نیست. عجیب شاید این باشد که امروزه برای تولد عیسی مسیح تنها دو دیدگاه و تنها دو روز وجود دارد. و عجیب‌تر اینکه همه مسیحیان بر سر سال نو به توافق رسیده‌اند و همه روز اول ژانویه را به عنوان سال نو جشن می‌گیرند. و این در حالی است که سال نو هیچ مناسبت مذهبی ندارد و پیش از مسیحیت نیز، همه ملت‌ها سال نویی داشته‌اند. مثلاً سال نو ارامنه پیش از مسیحیت به روایتی در ماه آگوست (چله تابستان) بوده و به روایتی دیگر در ماه مارس (آغاز بهار و در واقع همان نوروز). ظاهراً ارامنه به پیروی از رومیان سال نوی خود را کنار گذاشته و اول ماه ژانویه را که ماه ژانوس (خدای صلح) بوده، به عنوان سال نو جشن گرفته‌اند. گفتم پیچیده است.

دی ۰۱، ۱۳۹۰

گفت‌وگویی خودمانی درباره شخصیت و هنر پاراجانف در فصلنامه "حرفه: هنرمند"

بخشی از گفت و گو درباره پاراجانف با حضور شاهیک بازیل، آرسینه مارتیروسیان، ثمیلا امیرابراهیمی، ایمان افسریان و روبرت صافاریان
در تدارک پرونده پاراجانف بودیم که از ثمیلا امیر ابراهیمی شنیدیم در میان دوستانش زوجی ارمنی هستند که خانه‌شان بی‌شباهت به موزه نیست، پاراجانف را دوست دارند، با موزه پاراجانف در ایروان ارتباط دارند و معتقدند که پاراجانف در نوع نگرش‌شان به زندگی نقش مهمی بازی کرده است. تصمیم گرفتیم با این زوج ــ شاهیک بازیل و آرسینه مارتیروسیان ــ گفت‌وگویی داشته باشیم درباره کم‌وکیف رابطه‌شان با هنر پاراجانف. روبرت صافاریان ــ منتقد فیلم و از همکاران گاه‌گاهی "حرفه: هنرمند" هم که از دوستان آن‌هاست در این گفت‌وگو حضور داشت و با توجه به آشنایی‌اش با سینمای پاراجانف غالباً از این منظر و با نگاهی به رابطه سینما و کارهای تجسمی این هنرمند در بحث شرکت می‌کرد. ثمیلا امیر ابراهیمی و ایمان افسریان هم بودند. محفل دوستانه بود و شرکت‌کنندگان در بحث یکدیگر را به نام کوچک مورد خطاب قرار می‌دادند. ما هم همین روال را در پیاده کردن گفت‌وگو حفظ کرده‌ایم.
حرفه: هنرمند

ایمان افسریان: از شخصیتِ پاراجانف شروع کنیم...
روبرت صافاریان: دوستانش اسمش را گذاشته بودند ”پاراجانف – دُن“ ! ــ دُن به ارمنی یعنی جشن. ظاهرا هرجا که بوده آنجا جشنی به پا می‌کرده. زندگی شاد و حتی ولنگاری داشته است.
آرسینه مارتیروسیان: زندگی و کار او کاملا در هم تنیده بوده. خانه اش محلی بوده که همه آنجا دور هم جمع می شدند، می‌خوردند، می‌نوشیدند و جروبحث می‌کردند.
شاهین بازیل: نوعی دیوانگی و شوریدگی در او هست. می گویند حتی ”دزدی“ می کرد: اگر جایی چیز قشنگی می دید، کش می‌رفت، کاری روش می کرد و بعد آن را به این و آن می‌داد. این کار برایش مثل یک تردستی بوده. اهل تقلب هم بوده، به مردم چیزهای غیر واقعی می گفته. از تعریف هایی که از او می‌کنند، پیداست که رویاهایش را زندگی می‌کرده. کسی تعریف می‌کرد که با او در ونیز، به مرکز مذهبی ارامنه که نقش فرهنگی مهمی دارد، رفته بودند. آنجا یک شمایل خیلی قشنگ می بینند که پاراجانف آن را می پیچد در کتش و می آیند بیرون. بعد روی گاری دستی یا چرخ سوپرمارکت سوار می شود و در یک سرازیری زمین می‌خورد. چیزی اش نشده بوده اما به این نتیجه رسیده بود که باید این را ببریم و پس بدهیم. حالا برداشتن یک قضیه بوده و پس دادن یک مسئله دیگر!


حُسن موزه ای که برای کارهای او در ارمنستان درست کرده اند در این است که هم حس خانگی آثارش و هم این حس شوریدگی او را تا حدی منتقل می کند.
ایمان: در کارهایش نقش شمایل در فرهنگ ارتودوکس را هم می توان دید. یعنی آثار تجسمی او خیلی وقت ها تبدیل به آیکونی می شوند که در آن انگار یک جور نوستالژی با تقدس همراه شده.
روبرت: خیلی ها در کارهایش رگه های مذهبی می بینند؛ هرچند به نظر من این طور نیست.
ایمان: مذهبی نیست، اما سنت شمایل نگاری در آن هست.
شاهیک: خب او شمایل جمع می کرده... اما آثار خودش از جهاتی خیلی متفاوت با این سنت است. در کارهای او چیز مقدسی نیست. مواد کار او مرلین مونرو ست یا بعضی بازیگرهایش، یا سری مونالیزاها... یعنی نوعی روزمرگی و بدیهه سازی در لحظه در آن دیده می شود. تعدادی پوستر ارزان قیمت مونالیزا را خریده بود و آنها را می بُرید و کنار هم می گذاشت و کارهایی می ساخت که معلوم است چندان هم مطابق برنامه و فکر شده نیستند. او مقدس مآب نیست. خودش تا حدی اعتقادات مذهبی داشته، اما خب در مقیاس های زمانه اش کارهای خلاف هم می کرده. نمی شود گفت خلافکار بوده اما نوعی یاغی گری در او هست. در آثار او بدیهه سازی نقش اساسی دارد؛ مثلا استفاده از  خرده های شکسته اشیاء. می گویند در هتل مثلا یک لیوان را می شکسته و چیزی با آن درست می کرده. در واقع نمی توانسته راحت بنشیند و کاری نکند. رفتارش در زندان هم همین طور است.

آذر ۲۷، ۱۳۹۰

مقايسه با پاراجانف، دريچه‌اي براي شناخت بهتر سينماي علی حاتمي

كولاژهاي ناخواسته
علي حاتمي و علاقه‌اش به فرهنگ گذشته اين سرزمين، بي‌اختيار انسان را به مقايسه او با سرگئي پاراجانف وا مي‌دارد. در كتاب معرفي و نقد فيلم‌هاي علي حاتمي (غلام حيدري، انتشارات دفتر پژوهش‌هاي هنري، 1375)، احمد طالبي‌نژاد نام مقاله‌اش را گذاشته است "سايه نياكان فراموش شده" كه اشاره آشكاري است به پاراجانف و فيلم مشهور او سايه‌هاي نياكان فراموش‌شدة ما، امّا در خود مقاله هيچ اشاره‌اي به پاراجانف نشده است. امّا اين مقايسه، البته نه با اين انتظار كه حاتمي بايد از پاراجانف تقليد يا پيروي مي‌كرد، مي‌تواند براي روشن‌ كردن ويژگي‌ها، ضعف‌ها و تناقضات سينماي علمي حاتمي مفيد باشد و ما را به شناخت عميق‌تر موقعيت بغرنج و دشوار او برساند.


نخست شباهت‌ها. علي حاتمي هم مثل پاراجانف شوق غريبي به اشياء و معماري و هنرهاي تزئيني (دكوراتيو، كاربُردي) بازمانده از روزگار گذشته دارد، زيبايي عتيقه‌جات را خوب مي‌شناسد و مي‌خواهد اين زيبايي را در سينماي خود بازبيافريند؛ هم با حضور مستقيم اشياء و بناها و پوشاك زيبا در فيلم‌هايش و هم با كوشش براي خلق نوعي سبك فيلمسازي كه با آن گونه زيبايي خوانايي داشته باشد. در ميزان توفيق حاتمي در خواست دوّم است كه تفاوت‌هاي او با پاراجانف آشكار مي‌شوند. چگونه مي‌توان ساختاري سينمايي تعريف و خلق كرد كه با سرشت هنرهاي زيبايي كه از گذشته به ما به ارث رسيده‌اند سازگاري داشته باشد؟ اين پرسش بنياديني است كه حاتمي و پاراجانف به دو گونه به آن پاسخ داده‌اند.

آذر ۲۱، ۱۳۹۰

آربي آوانسيانِ مستندساز

اخیراً فیلم مستند آربی آوانسیان درباره زیارت سالانه کلیسای تادئوس مقدس در آذربایجان غربی را روی یوتیوب گذاشته اند. لینک آن این است:


این یادداشت را چند سال پیش به مناسبت نمایش این مستند در برنامه ای به نام "ارامنه در سینمای ایران" در موزه سینما نوشته ام:

يادداشتي بر فيلم لبئوس ملقب به تادئوس
آربي آوانسيان را با كارهاي تئاتري او و فيلم چشمه مي‌شناسيم و كمتر كسي است كه بداند او فيلم مستند هم ساخته است. حتي اگر به كتاب "فرهنگ فيلم‌هاي مستند سينماي ايران" (مسعود مهرابي) مراجعه كنيد، نامي از فيلم مستند "لبئوس،‌ ملقب به تادئوس" كه در سال 1346 ساخته شده نمي‌يابيد. البته اين امر بيش از آنكه تقصير مؤلف كتاب يادشده باشد، از شرايط توليد غيرعادي فيلم ناشي مي‌شود. تهيه‌كننده فيلم انجمن فارغ‌التحصيلان ارمني ايران بود كه بعد از مشاهده فيلم نمايش آن را مناسب نيافت. آربي آوانسيان هم به خاطر كم‌لطفي‌اي كه در حق فيلم و خود او شده بود، از فروش فيلم به تلويزيون و مراكز فرهنگي ديگر خودداري كرد و به اين ترتيب فيلم در ايران ابداً به نمايش درنيامد. امّا نسخه‌اي از فيلم به اروپا راه پيدا كرد و در برنامه‌هاي فيلمخانه فرانسه و همين طور در جشنواره ونيز به نمايش درآمد و همه جا با تحسين روبه‌رو شد. وصف اين فيلم شنيده بودم، امّا طبيعتاً آن را نديده‌ بودم تا چندي پيش معلوم شد نسخه‌اي از فيلم در انجمن فارغ‌التحصيلان ارمني ايران وجود دارد و فرصت تماشاي آن در جلسه‌اي خصوصي به دست آمد. اميدوارم با وجود اين نسخه، فيلم از وضعيت مهجور كنوني خارج شود و جايگاه شايسته‌اش را در تاريخ سينماي مستند ايران بيابد. امّا خود فيلم ...

آبان ۲۹، ۱۳۹۰

روزنامه ارمنی‌زبان "آلیک" هشتادساله شد

این روزها وقتی برخی آشنایان پرس‌وجو می‌کنند که "نیستی" و من در پاسخ توضیح می‌دهم که در یک مجله ارمنی‌زبان مشغولم، هنوز اسم مجله‌مان را نگفته، می‌گویند "آلیک؟" و من حرصم می‌گیرد چون با "آلیک" مخالفم، چون مجله‌ای که در آن کار می‌کنم، "هویس"، می‌خواهد چیزی باشد متفاوت با "آلیک".


"آلیک" روزنامه‌ای است ارمنی‌زبان که از سال 1310 در تهران منتشر می‌شود. در آغاز مدتی ماهنامه و هفته‌نامه بوده است و از سال 1341 به طور منظم به صورت روزنامه منتشر شده است و بعد از روزنامه اطلاعات دومین روزنامه قدیمی کشور است. اینکه من روش "آلیک" را از منظر روزنامه‌نگاری نمی‌پسندم دلایلی دارد که در اینجا نمی‌توان بسط داد، امّا خلاصه‌اش این است که "آلیک" روزنامه‌ای است که تفکر سیاسی معینی را دنبال می‌کند که از دید من یک جور ملّی‌گرایی تعصب‌آلود است. البته تا اینجای مسئله ایرادی ندارد، امّا شاید این روزنامه به عنوان تنها روزنامه ارمنی‌زبان ایران، می‌توانست عرصه‌ای نیز برای انعکاس نگاه‌های متنوع و حضور آدم‌های دیگراندیش به وجود بیاورد، که نیاورده است. حاصل کار روزنامه‌ای است که محافظه‌کاری از سرتاپای آن می‌بارد. نه تنها به لحاظ محتوا که گفتم بحث دیگری است و خاص روزنامه نیست و به حزب سیاسی پشتِ آن برمی‌گردد، بلکه همچنین از نظر شکل و شمائل، زبان، نوآوری در شکل ارائه گزارش‌ها و گزینش عنوان‌ها و ... ادامه نمی‌دهم، چون روزنامه به زبان ارمنی منتشر می‌شود و بیشتر خوانندگان این یادداشت از نمی‌توانند درستی این انتقادات را بیازمایند و مستقلاً درباره آن داوری کنند.

مهر ۱۹، ۱۳۹۰

بازسازی زندگی ارامنه در رمان "چراغ‌ها را من خاموش می‌كنم"

رمان چراغ‌ها را من خاموش میكنم، علاوه بر ارزشهای ادبی و هنری خود، از این نظر نیز حائز اهمیت و شایسته بررسی است كه نخستین رمان فارسی است كه به دست نویسندهای ارمنی نوشته شده، ماجراهایش در محیطی ارمنیزبان میگذرند و یكی از تمهایش مناسبات یك جامعه قومی بسته با جامعه بزرگ محاط بر آن است. در این نوشته كوتاه میكوشم از دو جهت این مسأله را بررسی كنم؛ از جهت توفیق نویسنده در بازسازی محیط خانوادگی و اجتماعی ارامنه یك شهر كوچك به زبان فارسی، و دیگر طرح مناسبات جامعه كوچك قومی با جامعه بزرگ و نگاه نویسنده به این رابطه. و گمانم در هر دو مورد، برداشت من، به عنوان عضوی از جامعه كوچك ارامنه كه در این كتاب توصیف شده است، با دیدگاه خواننده غیرارمنی باید متفاوت باشد. در برخی موارد تردید دارم خواننده غیرارمنی اصلا بتواند به حساسیت و اهمیت مسأله پی ببرد.

 
زبان و فضاسازی
یكی از عوامل تعیین‌كننده فضا یا حالوهوا یا رنگ و بوی یك محیط اجتماعی، زبان آن است. بنابراین وقتی شما این زبان را به زبان دیگری تغییر میدهید (دیالوگها را ترجمه میكنید، مانند كاری كه در دوبله فیلمها انجام میگیرد)، در واقع خود را از یكی از مهمترین وسائل بازسازی حالوهوای بومی یك جامعه محروم میكنید. در این حالت نویسندهای ماهر میخواهد كه بتواند با وجود از دست دادن زبان بومی، به كمك شگردهای دیگری آن فضا را باز بیافریند.

مهر ۱۷، ۱۳۹۰

آلبوم های عکس های من در فیس بوک

"باغستان‌های شعله‌ور" در شعله‌های آتش

 در سال 1966 در ایروان کتابی منتشر شد به نام باغستان‌های شعله‌ور که خشم مردم، روشنفکران، انجمن نویسندگان ارمنستان، حزب کمونیست در ارمنستان و حزب داشناکسوتیون در دیاسپورا را برانگیخت. نویسنده آن گورگن ماهاری تحت فشار قرار گرفت که در رُمان خود تجدید نظر کند و نگارش جدیدی از آن را برای انتشار آماده کند، در دانشگاه ایروان همایشی برگزار شد و طی آن رسماً کتاب را به آتش کشیدند، نویسنده و خانواده‌اش را که به هنگام انتشار کتاب در خارج از ارمنستان به سر می‌بردند تهدید کردند که اگر به ارمنستان برگردند کشته خواهند شد و چون گوش نسپردند و برگشتند، به طرف خانه‌شان سنگ و پوست هندوانه و آشغال پرتاب کردند.


نویسنده کتاب، گورگن ماهاری، از پیشکسوتان ادبیات ارمنستان شوروی بود، دوست و هم‌دوره یقیشه چارنتس و آکسِل باکونتس که در دوران سیاه استالین همراه آن‌ها به زندان افتاده و بر خلاف آن‌ها از مهلکه جان سالم به در برده بود. او بیش از یک دهه از عمر خود را در سیبری در تبعید گذرانده بود و همان جا با زن خود آنتونینای لیتویایی آشنا شده بود. بعد با هم به ارمنستان آمده بودند و دوره جدیدی در زندگی ادبی ماهاری شروع شده بود. امّا مگر در رمان باغستان‌های شعله‌ور چه بود که این گونه خشم اقشار گوناگون ملّت را برانگیخت؟

مهر ۰۲، ۱۳۹۰

داستان جدید: مجله ای برای شش نفر

ما پنج نفریم. من، سردبیرمان، منشی، معلم و سرمایه‌دار. مجله‌ای در می‌آوریم به زبانی که تعداد اندکی آن را می‌دانند. اگر قدیم ها بود پیدا کردن چاپ‌خانه‌ای که حروف این زبان را داشته باشد و بتواند مطالب ما را حروف‌چینی کند مشکل می‌شد، امّا امروز با جهانی شدن تکنولوژی و چاپ کامپیوتری دیگر نیازی به حروف مخصوص و چاپ‌خانه مخصوص نیست و مجله‌مان را در هر چاپ‌خانه‌ای می‌توانیم در بیاوریم. یادم رفت بگویم، اسم مجله‌مان دیالوگ است، چون ما از نبود گفت‌وگو در میان گویندگان زبان‌مان نگرانیم و می‌خواهیم با انتشار این مجله به گفت‌وگویی خلاق در جامعه کوچک‌مان دامن بزنیم و این جامعه را از انحصار و تک‌صدایی خارج کنیم. دیالوگ سی ونه نفر مشترک دارد. هشت شماره‌اش در شش کتاب‌فروشی به فروش می‌رود و هیجده شماره از آن را به کشورهای دیگر برای خوانندگانی که به زبان یاد شده آشنایی دارند می‌فرستیم. تعدادی هم رایگان به این سو و آن سو می‌دهیم. از این‌ها، چند شماره‌اش خوانده می‌شود خدا می‌داند.


نوشتم دیالوگ، و احساس آزادی و رهایی سراسر وجودم را فرا گرفت. راستش اسم نشریه ما حقیقتاً دیالوگ نیست. دیالوگ معنای اسم مجله ماست. مجله ما به آن زبان عجیب، "ماتساخوروسوتیون" خوانده می‌شود که یعنی همان دیالوگ. خیلی‌ها البته نمی‌دانند معنای این نام دیالوگ است، امّا سردبیر ما معتقد است که با استفاده از این نام، آن‌ها را تشویق می‌کنیم که به دنبال معنی این نام بگردند و به این ترتیب به بقای زبان محدود خودمان کمک می‌کنیم. نشانه‌های نقطه‌گذاری گفت‌وگو هم خودشان ماجرایی دارند و بعد از کلّی جنگ و دعوا بر سر این که نام‌های خاص را در گیومه بگذاریم یا کوتیشن مارک، که نزدیک بود به تعطیلی "ماتساخوروسوتیون" بیانجامد، این حق را به سردبیر واگذار کردیم که از هر گونه رسم‌الخط و نقطه‌گذاری که مایل است استفاده کند.

شهریور ۰۸، ۱۳۹۰

يك روز مانده به عيد پاك، نوشته زويا پيرزاد

معضل رفتار تعصب‌آمیز نسبت به ازدواج‌ مختلط
زویا پیرزاد با کتاب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم مشهور شد. یکی از علل موفقیت این کتاب بازسازی زندگی یک اقلیت قومی (ارامنه) در یکی دو دهه پیش از انقلاب در شهر نفتی آبادان است و جذابیتی که فضاهای این شهر متجدد و محیط‌های خانوادگی و شیوه زیست ارامنه برای خواننده فارسی‌زبان امروزی دارد. در آن کتاب پیرزاد مسائلی مانند عشق ممنوع یک زن خانه‌دار و رابطه ارامنه با محیط اجتماع بزرگ را مطرح می‌کند، یعنی همان مسائلی که پیش‌تر، به نحو رادیکال‌تری در رمان کوچک (یا داستان کوتاهِ بلند) یک روز مانده به عید پاک کرده بود.
كتاب صد صفحه‌اي يك روز مانده به عيد پاك از سه فصل تشكيل شده است: هسته‌هاي آلبالو (41 صفحه)، گوش‌ماهي‌ها (34 صفحه) و بنفشه‌هاي سفيد (25 صفحه).


هر فصل روز يا روزهايي از زندگي و تفكرات ادموند قهرمان و راوي داستان را شرح مي‌دهد؛ وجه مشترك اين روزها اين است كه روزهاي پيش از عيد پاك هستند. در فصل اول ادموند پسربچه‌اي دوازده ساله است، در فصل دوم مرد ميانسالي است كه زن و دختری دانشجو دارد و در فصل سوم، كه در داستان فاصله زماني كمتري با فصل دوم دارد، ادموند تنها زندگي مي كند؛ همسرش مرده و دخترش مهاجرت كرده است. پس با داستاني "بيوگرافيك" سروكار داريم. براستي هم پس از پايان داستان خواننده مي‌تواند شمايي از زندگي ادموند را از كودكي تا آستانه سالخوردگي در ذهن خود بازبيافريند. اما داستان اين زندگي، تنها داستان وقايع مادي زندگي ادموند نيست، بلكه بيش از آن داستان زندگي احساسي ادموند است.
فصل نخست بنيان كتاب است؛ تقريباً همه تم‌هاي اصلي كتاب در همين 40 صفحه نخست طرح مي‌شوند و در فصل‌هاي بعدي به دفعات به اشياء، مضامين و شخصيت‌هايي كه در اين قسمت ساخته مي‌شوند، رجوع مي‌شود. به واقع این فصل در 41 صفحه پايان نمي‌گيرد و در بخش‌هاي بعدي به شكل فلاش‌بك‌هاي متعدد ادامه پيدا مي‌كند، كه امر غريبي نيست، كمااينكه كودكي‌مان همواره پس ذهنمان و در تمام عمر همراهمان است.

شهریور ۰۷، ۱۳۹۰

ترجمه به مثابه خیانت

در مدارس ارامنه ایران، بر خلاف تصور عموم، همان کتاب‌های درسی فارسی زبان تدریس می‌شود و بیشتر معلم‌ها هم ارمنی نیستند و زبان ارمنی نمی‌دانند. سرکلاس بچه‌ها از ارمنی ندانستن معلم‌ها استفاده می‌کردند و به زبان ارمنی حرف خنده‌داری می‌پراندند یا به تقلب جواب پرسشی را که معلم از دانش‌آموزی پرسیده بود، به زبان ارمنی به او می‌رساندند. یک بار سر کلاس فیزیک یکی از بچه‌ها داشت آزمایشی را شرح می‌داد که با پر کردن لوله آزمایشگاه از آب شروع می‌شد. او گفت ”یک لوله آزمایش بر می‌داریم“ و ماند. دبیر چند بار از او پرسید ”خُب، حالا توی لوله آزمایش چی می‌ریزیم؟“. بچه‌ها یواش پچپچه کردند ”جور“. جور به ارمنی یعنی آب. نمی‌شنید و هاج و واج نگاه می‌کرد. بالاخره دبیر داد زد ”جور می‌ریزیم دیگر“. این دبیر زرنگ بود و کمی ارمنی یاد گرفته بود و به این وسیله به حوزه زبانی بسته ما نفوذ کرده بود. در واقع زبان ارمنی برای ما حوزه امنی به وجود آورده بود که می‌توانستیم در آن بین خودمان حتی در حضور دیگران رابطه ایجاد کنیم. یک حصار که ما و مسائل دورنی‌مان را در مقابل دنیای بیرون که دنیای غیر ارمنی‌زبان‌ها بود، محافظت می‌کرد. حالا فرض کنید یکی پیدا می‌شد هرچه را ما به ارمنی می‌گفتیم، برای دبیرها یا مدیر مدرسه ترجمه می‌کرد. این کار خیانت نبود؟ باز کردن حوزه بسته روابط درونی به روی غیر.
بگذارید رازی را با شما در میان بگذارم. وقتی یک غیرارمنی زبان ارمنی یاد می‌گیرد، ما احساس دوگانه‌ای داریم. از یک طرف، بخصوص اوائل که هنوز زیاد نگرفته، با علاقه کلمات ارمنی و ویژگی‌های اصوات آن را شرح می‌دهیم و ته دل‌مان احساس افتخار می‌کنیم که زبانی داریم کامل و مستقل. امّا وقتی می‌بینیم یک غیرارمنی خوب ارمنی حرف می‌زند و می‌فهمد (برخی از دانشجویان ایرانی مقیم ارمنستان ارمنی را بهتر از من حرف می‌زنند)، احساس چندان خوبی نداریم. احساس می‌کنیم آن حفاظ شکسته شده است. حتی همین الان که من دارم این‌ها را به فارسی می‌نویسم احساس می‌کنم شاید دارم کار بدی می‌کنیم. هر چیزی را که نباید به فارسی (یا زبان دیگری) نوشت.

تیر ۲۱، ۱۳۹۰

جشنواره زردآلوی طلایی ایروان: تب سینما در ارمنستان

جشنواره‌ای در همسایگی
فردا هشتمین دوره جشنواره بین‌المللی فیلم ایروان (زردآلوی طلایی) با نمایش فیلم کپی برابر اصل محصول ایتالیا و فرانسه ساخته عباس کیارستمی فیلمساز پرآوازه ایرانی، کار خود را آغاز می‌کند. امسال از ایران فیلم جدایی نادر از سیمین کار اصغر فرهادی در بخش مسابقه حضور دارد. زردآلوی طلایی واقعاً با تبرک سبدهای پر از زردآلو توسط روحانیون شروع می‌شود و در پایان معمولاً با رقص سنتی ارمنی به کار خود پایان می‌دهد. در هفت دوره گذشته بسیاری از چهره‌های مشهور سینمای ایران در این جشنواره شرکت کرده‌اند و معمولاً با انبانی از خاطرات خوش ایروان را ترک کرده‌اند. داریوش مهرجویی و کیارستمی در دوره‌هایی ریاست هیئت داوران جشنواره را به عهده داشته‌اند و رخشان بنی‌اعتماد، جعفر پناهی، محسن مخملباف، واروژ کریم مسیحی، زاون قوکاسیان و فیلمسازان جوان دیگر با فیلم‌های‌شان برای شرکت در جشنواره زردآلوی طلایی به ایروان رفته‌اند. به این ترتیب این جشنواره دست کم در مورد مناسبات ایران و ارمنستان به یکی از اهداف عمومی جشنواره‌های سینمایی که همانا دوستی و مراوده فرهنگی‌ مردمان کشورهای مختلف است، دست پیدا کرده است.

 البته زمینه این نوع مبادله فرهنگی با حضور هیئت‌هایی از ارمنستان در جشنواره‌های فیلم فجر و آشنایی آن‌ها با سینمای ایران و فیلمسازان ایرانی فراهم شده است. اینجاست نقش مهم جشنواره‌ها در شکل‌دهی به فرهنگ زمانه ما. این گونه تماس‌های جشنواره‌ای در پایین ــ در برابر تماس‌های هیئت‌های دیپلماتیک و دیدارهای مقامات بلندپایه سیاسی در بالا ــ اهمیت زیادی در آشنایی واقعی و ملموس ملت‌ها با هم دارد و در مجموع به صلح و دوستی آدم‌ها یاری می‌رساند. جشنواره‌ها این روزها از نهادهای بسیار جاافتاده برای مراودات فرهنگی هستند و اکنون جشنواره ایروان مهم‌ترین رویداد سینمایی منطقه است. در مناسبات فرهنگی ارمنستان و ترکیه هم جشنواره زردآلوی طلایی پیش‌قدم بوده هم به لحاظ نمایش آثار خوب فیلمسازان ترک و هم از نظر برگزاری برنامه مخصوصی برای حمایت از پروژه‌های سینمایی داستانی و مستند در زمینه مناسبات دو کشور.  بنیانگذاران این جشنواره که مهم‌ترین‌شان هاروتیون خاچاطوریان، کارگردان فیلم موفق مرز و میکائیل استامبولتسیان سینماشناس و منتقد باسابقه ارمنی هستند، به موقع دست به کار شدند و خوب توانستند در این هشت سال تنور جشنواره را گرم نگاه دارند و مناسبات خود را با کشورهای مختلف و فیلمسازان آن‌ها گسترش دهند و با حضور مهمانان درجه یک از اهالی سینما به آن رونقی قابل‌توجه ببخشند. امسال فیلم‌های ملانکولیا (لارس فون تریه)، درخت زندگی (ترنس مالیک ) و پینا (ویم وندرس) در بخش خارج از مسابقه جشنواره به نمایش در می‌آیند.

بهمن ۲۶، ۱۳۸۹

پس از تماشای عكس‌های ارنست هولتسر


كیفیتی كه به هنگام نگاه كردن به عكس‌های باقی‌مانده از دوران قاجار بیش از همه بیننده را به خود جلب می‌كند، همان كیفیتی است كه به طور عام موقع تماشای عكس‌های قدیمی به آدم دست می‌دهد. یك جور حسِّ دلتنگ‌كننده رویارویی با آدم‌ها، مكان‌ها و اشیایی كه دیگر نیستند. مكان‌ها و اشیاء، به این سبب كه بقایای آنها امروز هم ممكن است باشد و در خانه‌ها یا موزه‌ها نگاهداری شود، در این میان از اهمیت كمتری برخوردارند و این آدم‌ها هستند كه بیش از هر چیز ما را به خود جلب می‌كنند: چهره‌های‌شان، حالت‌های ایستادن و نشستن‌شان، و مهم‌تر از همه نگاه‌شان. در چهره‌های بیشتر آنها حالتی هست كه مال امروز نیست، حالتی كه ساده‌تر و شاید بتوان گفت بدوی‌تر است. این حالت بسته به طبقة آدم‌های توی عكس، كم‌وبیش دارد، امّا حتی در چهره ثروتمندترین اقشار هم دیده می‌شود. نه تنها آرایش چهره‌های با امروز تفاوت دارد، بلكه بخصوص حالت چشم‌ها ــ این دریچه‌های روح ــ نیز با نگاه‌های امروز فرق می‌كند. در برخی از چهر‌‌ه‌های زنان این حالت بدوی بیشتر به چشم می‌خورد.


برای نمونه به عكسی كه هولتسر از یك معلمه ارمنی جلفا گرفته است توجه كنید. چهره زنی كه در عكس می‌بینیم كیفیت زمختی دارد كه تا حدودی به استخوانبندی صورت و انبوهی ابروها برمی‌گردد و تا حدودی معلول پوشش اوست. دكمه‌های بالاپوشی كه بیشتر به لباس نظامی می‌ماند سفت بسته شده‌اند و همین طور كمربندی با سگك بزرگ كه زن به كمر بسته است. حجاب نصفِ نیمه رعایت شده است؛ روسری آن قدر عقب زده شده كه گوش و تزئینات جلوی موها دیده شود. حتی نشستن زن روی صندلی راحت نیست. یك دست روی دسته صندلی گذاشته شده و عكاس كتابی به دست دیگرش داده كه نباید تكان بدهد. به نظر می‌رسد حتی راحت به پشتی صندلی تكیه نداده است و پشتش با آن كمی فاصله دارد.

راه هراند دینک، در چهارمین سالگرد ترور او

29 دی ماه، چهارمین سالگرد ترور یکی از شجاع‌ترین روزنامه‌نگاران عصر ما بود: هراند دینکِ ارمنی، سردبیر نشریه آگوسِ ترکیه. نظام قضایی ترکیه در این چهار سال نتوانسته است قاتل او و آمرین این جنایت را محاکمه کند، در عوض فرزندان و وکلای او برای پیگیری مسئله تحت فشار قرار گرفته و به زندان محکوم شده‌اند. امّا هراند دینک که بود و درباره مسائل ارامنه و مسئله قتل عام آن‌ها در دولت عثمانی در اوائل سده بیستم، چگونه می‌اندیشید؟

امروز سخن رایج در این زمینه ضرورت شناسایی قتل عام ارامنه در پارلمان‌های کشورهای غربی و مهم‌تر از همه درکنگره ایالات متحده است. کوشش همه احزاب سیاسی ملّی‌گرا، حزب داشناکسوتیون، آنکا، بازوی لابییستی آن در ایالات متحده و دفاتر ”های داد“ در کشورهای مختلف جهان، بسیج همه نیروها برای به سرانجام رساندن این هدف است. در این راهبرد قرار است دولت ترکیه تحت فشار کشورهای غربی به عمل نسل‌کشی در اوائل سده بیستم اعتراف کند. غافل از اینکه شناسایی‌ای که تحت فشار خارجی انجام گرفته باشد نه شناسایی واقعی و از سر باور، بلکه عملی است از سر اجبار، که مانند هر عمل اجباری دیگری در نخستین فرصتی که برای کتمانش دست دهد، به ضد خود بدل خواهد شد. قتل هراند دینک هم شاهدی بر این مدعا تلقی می‌شود که دولت ترکیه قابلیت شناسایی قتل عام را ندارد و تنها از راه فشار خارجی می‌توان او را به این کار واداشت. و دینک چنان معرفی می‌شود که گویی خود نیز یکی از پیروان راهبرد شناسایی قتل عام ارامنه در پارلمان‌های غربی بود.

دی ۰۲، ۱۳۸۹

اگر دوست ارمنی دارید، کریسمس را به او تبریک نگویید!

اگر دوست ارمنی دارید، یادتان باشد، روز 25 دسامبر، یعنی روزی که همه رادیوها و تلویزیون‌ها و روزنامه‌ها از کریسمس می‌گویند و می‌نویسند و عید میلاد حضرت مسیح را به هموطنان مسیحی تبریک می‌گویند، به او زنگ نزنید و کریسمس را به او تبریک نگویید؛ چون روز 25 دسامبر در خانه ارمنی‌ها هیچ خبری از عید نیست. کریسمسِ ارمنی‌ها روز 6 ژانویه است که احتمالاً هیچ‌کس به خانه‌شان زنگ نمی‌زند و آن را تبریک نمی‌گوید! دلیل این تفاوت، داستان‌های دور و درازی دارد که من چندان احاطه‌ای بر جزئیات آن ندارم، اما خلاصه‌اش این است که این تفاوت هم چیزی است مثل اختلاف شیعه و سنی بر سر تاریخ تولد پیغمبر اسلام. بیش‌تر مسیحیان دنیا، از جمله کاتولیک‌ها، پروتستان‌ها و بخش بزرگی از ارتدکس‌ها معتقدند که تاریخ تولد حضرت میسح 25 دسامبر است. کلیسای ارمنی، که کلیسای مستقلی است و به هیچ یک از فرقه‌های بالا تعلق ندارد، مانند تعدادی دیگر از فرقه‌های مسیحی، معتقد است تاریخ تولد ایشان 6 ژانویه است. بنابراین ما به جای این که کریسمس را 5 روز پیش از سال نو جشن بگیریم، 5 روز بعد از آن جشن می‌گیریم.
زمانی بود که وقتی یکی از دوستان، روز 25 دسامبر یعنی روزی که همه رسانه‌های جهانی در بوق کریسمس می‌دمیدند، به یاد دوست ارمنی‌اش می‌افتاد و به من زنگ می‌زد، من با حوصله تمام همه این ها را که الان گفتم برایش توضیح می‌دادم. اما سال بعد دوباره 25 دسامبر زنگ تلفن به صدا در می‌آمد و همان دوست دوباره تبریک می‌گفت و وقتی دوباره توضیحاتم را تکرار می‌کردم، می‌گفت: «اِ...»! اما حالا دیگر این عادت را کنار گذاشته‌ام و فقط مؤدبانه تشکر می‌کنم. حقیقتش هم نفس تبریک گفتن و به یاد آوردن دوست مهم و نشانه حسن نیت است و زمانش اهمیت چندانی ندارد.
تبصره: همه این حرف‌ها فقط درباره ارمنی‌ها صدق می‌کند. اگر دوست‌تان آسوری است، با خیال راحت می‌توانید همان 25 دسامبر به او زنگ بزنید و کریسمس را تبریک بگویید؛ چون آسوری‌های ایران کاتولیک هستند و کریسمس‌شان را با باقی دنیا جشن می‌گیرند. شما را به خدا نپرسید «اگر دوست‌مان مسیحی بود، چی؟» آسوری‌ها و ارمنی‌ها هر دو مسیحی‌اند. ارمنی و آسوری، به زبان و هویت‌ قومی آن‌ها اشاره دارد. حالا لابد می‌گویید «فرق ارمنی و آسوری چیست؟» همان که گفتم، این ها دو گروه قومی هستند که هر دو مسیحی‌اند. مثل ایرانی و عرب و که هر دو مسلمان‌اند.
تا این‌جا فهمیدیم که کریسمس جشن تولد حضرت مسیح است. پس «سال نو» چیست؟



آذر ۲۴، ۱۳۸۹

چرا ارامنه ایران فیلم ارمنی نساختند؟



نام‌های ارمنی در تاریخ سینمای ایران بسیار است. سینمای را اوگانیانس به ایران آورد که از ارامنه روسیه بود. در یک دوره ساموئل خاچیکیان، روبیک منصوری، ویگن، آرمان، ایرن، ... اینها مشهورترین نمونه‌ها هستند. این حضور آن اندازه است که چند سال پیش، در تابستان سال 1383، موزه سینمای ایران هفته «ارامنه و سينماى ايران» را برگزار کرد که با نمايش تكه هايى از فيلم هاى فيلمسازان ارمنى سينماى ايران در هفت شب متوالى همراه بود. تماشاى اين فيلم ها و اطلاعات جالبى كه در قالب سخنرانى ها و سندها و عكس هايى كه نمايشگاه فصلى «ارامنه و سينماى ايران» به نمايش گذاشته شده بودند، ما را متوجه يك نكته اساسى درباره فعاليت اين تعداد بالا از آدم هاى ارمنى تبار در سينماى ايران مى كرد؛ اين نكته كه اگر از يكى- دو استثنا بگذريم، آنها هيچ فيلم ارمنى نساخته اند. منظور از فيلم ارمنى چيست؟ فيلمى كه داستانش در ميان ارامنه بگذرد، به مسائل اجتماعى جامعه ارامنه ايران و مناسبات آنها با جامعه بزرگ بپردازد، از منابع ادبى ارمنى يا موسيقى ارمنى بهره گرفته باشد، زبانش ارمنى باشد، رنگ و بوى فرهنگ ارمنى را داشته باشد.
اين فيلم هاى فرضى مى توانستند طيف گسترده اى را شامل شوند؛ فيلمى مى توانست همه اين عوامل را داشته باشد، فيلم ديگرى مى توانست تنها به زبان ارمنى باشد يا تنها قصه اش ارمنى باشد. حتى اگر ملاك حداقل را در نظر بگيريم، در ميان آثار سينمايى ايرانى كه سازندگانشان ارمنى بوده اند، تنها به دو سه نمونه استثنايى از اين گونه فيلم ها برمى خوريم؛ به طور مشخص دو فيلم آربى آوانسيان، يعنى چشمه كه منبع ادبى، موسيقى و آدم هايش ارمنى هستند، به مناسبات ارامنه با جامعه پيرامون مى پردازد و حس و حال فرهنگ ارمنى در صحنه آرايى و مناسبات آدم هاى آن كاملاً مشهود است و لبئوس به نام تادئوس كه فيلم مستندى است درباره زيارت سالانه كليساى تادئوس مقدس در آذربايجان ايران و به زبان ارمنى تهيه شده، تهيه كننده اش و حتى عنوان بندى اش ارمنى است.