بهمن ۲۱، ۱۳۹۰

نقد فیلم "بوي كافور، عطر ياس" ساخته بهمن فرمان آرا

يك روز بد: يك اپيزود خوب

"انسان زماني كه به نام خودش سخن مي‌گويد، كمتر از هميشه خودش است."
اسكار وايلد


وقتي هنرمندي اثري مي‌آفريند كه حديث نفس است و براي اين كار قصه‌اي برمي‌گزيند كه خود در مركز آن قرار دارد، چه اتفاقي مي‌افتد؟ معمولاً گزينش چنين قصه‌اي با قرار دادن آدمي با شخصيت حقيقي و با حضور اجتماعي واقعي در كانون روايتي خيالي، راه بر بيان لايه‌هاي ژرف‌تر، پنهان‌تر و ناخودآگاه‌تر شخصيت مؤلف مي‌بندد.


بوي كافور، طعم ياس حديث نفسي بسيار خودآگاهانه است: اين بهمن فرمان‌آراست كه درباره بهمن فرمان‌آرا سخن مي‌گويد. در عين حال فيلم هيچ لحن اعتراف‌گونه ندارد ــ رمان‌ها و فيلم‌هاي حديث نفس آن گاه جالبند كه مؤلف درباره گذشته خود حقايق تازه‌اي را كه معمولاً حال و هواي اعتراف‌گونه دارند بيان كند ــ برعكس فرمان‌آرا فرمان‌آرايي را به تصوير مي‌كشد كه از هر عيبي بري است، كاملاً راستگو، حق‌به‌جانب، وفادار به خانواده و داراي عواطف عميق انساني است، فرمان‌آرايي را كه به او و به نسلش ظلم شده است. و اين پاشنه آشيل بوي كافور، عطر ياس است. حضور فرمان‌آراي واقعي با شخصيت اجتماعي واقعي مانع از بيرون افتادن زندگي دروني شخصيت مركزي فيلم مي‌شود و فيلم را در سطح معيني از عمق و پيچيدگي متوقف مي‌سازد.
برخلاف آنچه در نگاه نخست مي‌نمايد، فيلم داستان روشني دارد.

بهمن ۱۶، ۱۳۹۰

در تصویرهای انقلاب چه هست و چه نیست

 این نوشته خلاصه ای است از مضمون فیلم مستند "گفت و گو با انقلاب" که برای انتشار در ستون نقد فرهنگ صفحه آخر روزنامه شرق تهیه شده است.

پارسال همین موقع‌ها داشتیم روی تصویرهای انقلاب کار می‌کردیم. یک ماهی تصویرهای باقی مانده از ماه‌های پرتلاطم شهریور تا بهمن سال 1357 را زیر و رو می‌کردیم تا فیلمی بسازیم درباره آن تصویرها و گفت‌وگویی کنیم با آن تصویرها و با آن سال‌ها از خلال آن تصویرها. آن روزها در ضمن مصادف بود با شروع رویدادهای مصر و تونس و آنچه "بهار عربی" نام گرفت. می‌توانستی همان حرکات و همان رفتارها و نشانه‌ها را در فیلم‌های خبری این رویدادها ببینی. جمعیت‌های کثیری که خیابان‌ها را پر کرده‌اند، سوختن لاستیک‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌ها، مشت، شعار، اسلحه: انگار یک انقلاب بیش نیست که بارها و بارها تکرار می‌شود.


با تماشای مکرر این عکس‌ها و فیلم‌ها، آنچه در آن‌ها بود همان قدر موضوع شد که آنچه در آن‌ها نبود. آنچه در گوشه و کنار عکس‌ها ــ در جزئیات ــ بود و در نگاه اول به چشم نمی‌آمد. آدم‌هایی که در بالکن خانه‌ها ایستاده‌اند و تظاهرات را تماشا می‌کنند و نقطه‌هایی خاکستری بیش نیستند. آدم‌هایی که کنار خیابان منتظر تاکسی‌اند. آدم‌های دیگری که از زیر مجسمه شاه که دارد سقوط می‌کند، هراسان می‌گریزند. کسی که در میان جمعیت ضبط صوتی خانگی را بالا گرفته و صدای تظاهرات را ضبط می‌کند. و پرسش پشت سر پرسش. این آدم برای چه این صداها را ضبط می‌کند؟ آن بچه‌ها در میان تظاهرکنندگان چه می‌کنند و امروز از آن روزها چه به یاد می‌آورند؟ آنچه عکس‌ها درباره‌اش خاموش‌اند رمز و رازی مخصوص به خود دارد. علاوه بر این، فیلم یا عکسی ممکن است تو را یاد خاطره‌ای از روز و لحظه بیاندازد درباره آدم‌هایی که شاید دیگر نباشند یا واقعه‌ای که روز به روز بیشتر رنگ می‌بازد. تصویرهای تظاهرات تاسوعا مرا بیشتر یاد مادرم می‌اندازد که آن روز بردمش برای دیدن تظاهرات تا نشان دهم لازم نیست زیاد نگران این باشد وقتی ما نیستیم. و او با دیدن آن همه آدم و آن نظم و یک‌صدایی هزاران نفر، آرام شد. آنچه در آن تصویرها بود یک داستان بود و آنچه بین من و مادرم گذشت، داستانی دیگر. داستانی که در آن تکه فیلم‌ها نیست، امّا یک جوری هم در آن‌ها هست.

بهمن ۰۳، ۱۳۹۰

گلدن کلوب مبارک، امّا ...

... امّا بازتاب این اتفاق مبارک در قشر روشنفکر و تحصیل‌کرده ایرانی از خصوصیاتی در فرهنگ ایرانی و بخصوص فرهنگی روشنفکری ایرانی حکایت می‌کند که چندان جای خوشحالی نیست. هیجان و هلهله و به خود تبریک گفتن و از خود متشکر بودن عمومی در این ماجرا از چه حکایت می‌کند؟


ــ از فقدان تقریباً مطلق تفکر انتقادی در برخورد به پدیده‌های اجتماعی و فرهنگی. منتقدی می‌نویسد: "چه اشکالی دارد جوّگیر شویم". خوب انتظار از روشنفکر (بخصوص منتقد) این است که جوّگیر نشود، مرعوب اکثریت (اکثریت آن قشر یا گروه اجتماعی خاص) نشود و بتواند به سردی آنچه را بدیهی انگاشته می‌شود مورد تامل و پرسش قرار دهد. گمانم گفته‌اند که نقد مهم‌ترین خصیصه و کلید تفکر مدرن است. حق داریم از قشر تحصیلکرده انتظار داشته باشیم رفتارشان از رفتار هواداران تیم‌های ورزشی قدری متفاوت باشد.
ــ از غلبه کامل تک‌صدایی در جبهه موافقان فرهادی. تک‌صدایی همه جا ترسناک است و همه جا کاذب. نمی‌تواند صداهای دیگری نباشد، امّا صدای این صداهای دیگر در نمی‌آید. از ترس. نه از ترس داغ و درفش، از ترس انگ خوردن در فضایی که منطق آرایش جنگی غالب می‌شود. منطقِ یا با منی یا با طرف مقابل. یا طرفدار فرهادی و گلدن گلاب هستی یا طرفدار کسانی که خانه سینما را تعطیل کردند. وسط، برای اندیشیدن، جایی باقی نمی‌ماند. این یعنی تعطیل تفکر. در مسائل فرهنگی و اندیشگی، زیان‌آورتر از این آرایش و منطق،چیزی نیست.

دی ۲۹، ۱۳۹۰

گلدن گلوبِ "جدایی" و بازی ایران-استرالیا

جو میهن پرستانه ناشی از برنده شدن "جدایی نادر از سیمین" در رقابتِ گلدن گلوب را با هیجان ناشی از بُرد تیم ملی فوتبال ایران بر استرالیا در پانزده سال پیش مقایسه کرده اند. از جهاتی این شباهت وجود دارد. این داستان را که سال ها پیش درباره آن رویداد نوشتم، این روزها وصف حال خود یافتم.

تنهايي
روز 8 آذر سال 1376 تيم ملي فوتبال ايران در آخرين لحظات با تيم ملي استراليا مساوي كرد، و به مسابقات جام جهاني راه پيدا كرد. بلافاصله بعد از پيروزي نتيجه مساوي و اعلام ورود تيم ملي ايران به مسابقات جام جهاني، حدود ساعت چهار بعد از ظهر، مردم در خيابان‌هاي تهران به راه افتادند و با پخش شيريني و زدن بوق ماشين‌ها به شادماني پرداختند. شادي مردم ساعت‌ها ادامه يافت و در جاهايي به رقص و پايكوبي كشيد. تهران سال‌ها بود چنين روزي به خود نديده بود. مردم در دسته‌هاي بزرگ در خيابان‌ها مي‌گشتند بدون اينكه دقيقاً بدانند چه مي‌خواهند و به كجا مي‌روند و در خيابان‌ها شيريني پخش مي‌كردند. داستان ما در چنين روزي اتفاق مي‌افتد. زمان شروع داستان همزمان است با شروع پخش مستقيم مسابقه ايران-استراليا از تلويزيون.


........
بُرزو، كلاس اوّلي، جلوي تلويزيون روي مبل دراز كشيده بود و انتظار شروع مسابقه را مي‌كشيد. برزو خيلي كوچولو بود و كسي باورش نمي‌شد كلاس اوّل باشد. اما بود، سواد داشت، اخبار ورزشي را در روزنامه‌هايي كه پدرومادرش مي‌خريدند مي‌خواند، آبي‌اش بود. طرفدار آرژانتين بود و امروز دوست داشت استراليا ببرد. عاشق هَري كيول بازيكن موبور استراليا و هِدهاي خوشگلش بود. همين امروز از باباش خواسته بود پوستر او را برايش بخرد و باباش هم طبق معمول گفته بود فكر نمي‌كند پوسترش پيدا بشود، اما آخرش قول داده بود "اگر پيدا شد" برايش مي‌خرد و برزو از همين حالا تصميم گرفته بود پوستر را به ديوار روبه‌روي تختخوابش بزند تا شب‌ها وقتي دراز مي‌كشد كه بخوابد خوب نگاهش كند.
بهرام، برادر برزو، شش سال از او بزرگ‌تر بود. او هم كوچك‌تر از سنش نشان مي‌داد. بهرام هم آبي‌اش بود. اصلاً برزو هم مثل همه داداش كوچيك‌ها از او ياد گرفته بود هوادار استقلال شود. از همان اوائل مسابقات مقدماتي جام جهاني استقلالي‌ها از تيم‌هاي مقابل ايران هواداري مي‌كردند، مي‌گفتند تيم ملي دست پرسپوليسي‌هاست و در بازيكنان تيم ملي عادلانه انتخاب نشده‌اند. بنابراين از تيم‌هاي مقابل ايران طرفداري مي‌كردند. اما همين طور كه بازي‌ها به پايان نزديك‌تر شده بودند و احتمال راه پيدا كردن ايران به تيم ملي جدي شده بود و به اصطلاح مسئله اهميت ملي پيدا كرده بود، بهرام موضعش را عوض كرده بود و در مسابقه‌اي كه چند لحظه ديگر شروع مي‌شد،‌ از ايران طرفداري مي‌كرد. اما برزو در اين مدت عاشق تيم استراليا و بخصوص بازيكن سرطلايي آن شده بود. او نمي‌دانست اهميت ملي يعني چه و نمي توانست از تيم دوست‌داشتني‌اش دست بكشد. اين طوري بهرام و برزو راهشان از هم جدا شده بود.

دی ۱۹، ۱۳۹۰

مهاجرت اقلیت‌های دینی و خطر نابودی گوناگونی فرهنگی

استقبال از یادداشتی که سال گذشته به مناسبت ایام کریسمس و سال نو میلادی نوشته بودم به نام "دوست ارمنی دارید؟ کریسمس را به او تبریک نگویید"، برایم حیرت‌انگیز بود و از شما چه پنهان، حسابی خوشحالم کرد. این خوشحالی دو وجه داشت. یکی خوشحالی کسی بود که چیزی نوشته و کارش را می‌خوانند و تعریف می‌کنند که امری طبیعی است. امّا این خوشحالی وجه دیگری هم داشت. کامنت‌هایی که خواننده‌های مطلب در پایان نوشته گذاشتند عالی بود. بازتاب علاقه‌ای به گمانم حقیقی به همزیستی فرهنگ‌ها. زیبایی حضور فرهنگ‌های گوناگون در کنار هم. همان گفت‌وگوی تمدن‌ها امّا به شیوه ای خودمانی‌تر، ملموس‌تر و واقعی‌تر. نه با تعارف و تشریفات و یا خدای ناکرده ادب ریاکارانه. و این همان چیزی است که حالا می‌خواهم چند کلمه‌ای درباره‌اش بنویسم.


با یک اعتراف شروع کنم. آن نوشته، نوشته جدیدی نبود. پنج سال پیش‌تر نوشته شده بود و به سفارش یک مجله عامه‌پسند به نام "نسیم" برای اولین شماره‌اش. مطلبی کاملاً سفارشی که معهذا ظاهراً چون از دل بر آمده بود، بر دل‌ها نشست. آیا در این پنج سال چیزی عوض شده است. بله، خیلی چیزها. خانمم اولین کسی بود که اعتراض کرد به کهنه شدن اطلاعاتی که در نوشته بود. گفت "تو کی درخت کاج می‌گیری می‌آری خونه؟ ما که الان چند ساله یکی از این کاج‌های مصنوعی گرفته‌ایم. برای عطرش از اسپری‌هایی که بوی عطر کاج می‌دهند استفاده می‌کنیم". واقعیتش هم اینه که دیگر بساط کاج‌های طبیعی تقریباً دیگر برچیده شده، مشکلِ تراز کردن درخت هم همین طور. حالا دیگر ماجرای "کج" و "کاج" هم دیگر اتفاق نمی‌افتد. نه اینکه زبان ارمنی عوض شده و صدای اَ به آن اضافه شده باشد. ارامنه ایران یاد گرفته‌اند اَ را تلفظ کنند و دیگر مشکلی از این بابت نیست. ارامنه ایران البته همچنان لهجه ارمنی‌شان را دارند، هرچند خفیف‌تر و پنهان‌تر. و جالب اینکه نه تنها فارسی را به لهجه ارمنی حرف می‌زنند، بلکه ارمنی را هم به لهجه فارسی حرف می‌زنند. این را ارمنستانی‌ها یا ارامنه سایر کشورها می‌فهمند. و باز جالب‌تر اینکه ارامنه تبریز و ارومیه و ... ارمنی را به لهجه ترکی حرف می‌زنند. این یک تغییر.

دی ۱۷، ۱۳۹۰

حق شاد نبودن


در یادداشت دو هفته پیش با عنوان "کریسمسی دیگر، بهانه‌ای دیگر برای شادمانی" پرانتزی بود که احساس می‌کنم باید باز شود. آن یادداشت در این باره بود که نیاز به شادمانی خاصیت بشر است. مردم می‌خواهند هر از گاهی، تنها خوش باشند. و توی پرانتز: (بیشترِ مردم. در اینجا هم حق اقلیت محفوظ است). این پرانتز از این احساس می‌آمد که مبادا از اینکه بیشتر مردم چنین میلی دارند، چنین نتیجه‌گیری کنیم که همه موظفند شاد باشند، یا در مناسبت‌های بخصوصی حتماً شاد باشند، یا اساساً شادی احساس و وضعیت روحی مطلوبتری یا فضیلتی است.

واقعیت این است که دلایل برای ناشاد بودن آن قدر زیاد است، که مشکل بتوان بحث کرد که آن‌ها که ناشادند نادانند. این دلایل هم در زندگی روزمره ما هستند و هم در یک بُعد فلسفی، وقتی وضعیت بشر را در این کهکشان مورد توجه قرار می‌دهیم، وجود دارند. در این باره نویسندگان بزرگ و فیلسوفان ــ از شوپنهاور بگیر تا کافکا و هدایت ــ بسیار نوشته‌اند و با وجود بی‌عدالتی و فقر و گرسنگی و جنگ‌ و تبعیضی که جهان را گرفته و پایانی هم برایش به خیال نمی‌آید، نیازی به درازگویی درباره فقدان خوشبینی درباره آینده جهان وجود ندارد. شهید بلخی، شاعر همعصر رودکی، شادمانی را با بی‌خردی برابر دانسته است: خردمندی نیابی شادمانه. همچنین گفته شده است که آدم‌های افسرده آدم‌های واقع‌بین‌تری هستند و برای اینکه بتوان در این زندگی شاد بود، باید متوهم بود. اکثریت آدم‌ها وضعیتِ متوهم خود را به عنوان سلامت تعریف می‌کنند و وضعیت کسانی را که واقع‌بین‌ هستند و نمی‌توانند مانند آن‌ها بیهوده خوش باشند، بیماری می‌دانند. "ملانکولیا"، فیلم اخیر لارس فون تریه، درباره همین موضوع است. قهرمان زن این فیلم چون آگاه است افسرده است.

دی ۱۶، ۱۳۹۰

قصه ای از ساکی درباره شب کریسمس

شب کریسمس برتی
هکتور هیو مونرو (ساکی)

شب كریسمس بود، و محفل خانوادگی عالی جناب لوك استِفینك با دوستی و شادمانی بی‌دلیلی كه چنین مناسبتی اقتضا می‌كرد، افروخته بود. مهمانان شامی مفصل و طولانی صرف كردند،‌ گروه نوازندگان دوره‌گرد آمدند و سرودهای كریسمس خواندند و بعد مهمانان از سرودخوانی خودشان محظوظ شدند، و سرانجام حسابی جیغ و داد راه انداختند و خانه را روی سرشان گرفتند. اما در میانه این آتش شور و شادمانی، ذغال خاموشی بود كه گُر نمی‌گرفت.


برتی استفینك، برادرزاده لوك فوق‌الذكر، از همان اوان زندگی حرفة بیكاره‌گی را انتخاب كرده بود؛ پیش از او كار پدرش هم همین بود. برتی از سن هیجده سالگی گشت و گذارش را در مستعمرات انگلستان شروع كرده بود، كاری كه برای شاهزاده‌ای كه خون اشرافی در رگ‌هایش جریان داشت آن قدر برازنده و مطلوب تلقی می‌شد، اما برای جوانی از طبقات متوسط نشان عدم صداقت به حساب می‌آمد. او برای كشت چای به سیلان و برای پرورش میوه به كلمبیای بریتانیا رفته بود؛ بعد هم راهی استرالیا شده بود تا به گوسفندها در درآوردن پشم كمك كند. و حالا در بیست سالگی تازه از مأموریت مشابهی در كانادا بازگشته بود. از همین قدر می‌توان نتیجه‌گیری كرد كه این آزمایش‌های گوناگون همه در كمال ایجاز و اختصار برگزار شده بودند . لوك استفینك، كه نقش پردردسر قیّم و دستیار والدین برتی را به عهده داشت، از بروز همیشگی میل به بازگشت به وطن در برادرزاده‌اش تأسف می‌خورد و وقتی چند ساعت پیش، خدا را سپاس گفته بود كه خانواده متحد و دور هم جمع هستند، مسلما منظورش بازگشت برتی نبود.